درين بهار سوحته ،كسی نزد به ما سری
در آسمان چشم من ،نزد پرنده ای پری
نزد پری نزد پری در آسمان چشم من
شهاب گر گرفته ای كلاغ يا كبوتری
درين كوير پر عطش نبوده است بر سرم
نه شاخه تكيده ای نه سايه تناوری
چو لاله بود از جهان دو چيز قسمت دلم
درون داغديده ای برون درد پروری
زدور گردش زمان ز قبض وبسط اين جهان
نه بسته شد مرا غمی نه باز شد مرا دری
نداشت آسمان من نه ماه و نه ستاره ای
چه عالمی چه آدمی چه طالعی چه اختري ؟
گذشته ام زخود ولی زغيب وا نمی شود
به روی بخت بسته ام نه روزنی نه معبری
نديده ام زكس وفا ميان نا رفيقها
چه كوی مه گرفته ای چه شهر بی برادری
مسافرم مسافرم مسافری كه شاعرم
نه شاعری كه شعراو برد غمی زخاطری
تو كيستی كه می دهی به من نويد بودنم
توچيستی كه می بری مرا به حس ديگری ؟
اميد يا گلايه ای توكيستی چه آيه ای؟
تو آدمی فرشته ای خدای يا پيمبری؟
تو برزبان بسته ام چه گفته نگفته ای ؟
تودر درون خسته ام چه نيتی چه باوری؟
تو خامشی وسركشی چه شعله ای چه آتشی؟
چه جوهری چه گوهری چه باده ای چه ساغری؟
دراين غزل قصيده ام تورا به دل كشيده ام
نديده ام شنيده ام تو دلبری تو محشری
دراين غروب بی كسی به داد من نمی رسی
مگر زمن تو دلخوری مگر زمن مكدری
چه نقشهای دلكشی مناره های سر كشی
ولی مراتو می بری به اصفهان ديگری
خوشا دمی كه روكنم به سرزمين بی نشان
خوش آن زمان كه پر كشم در آسمان برتری
خروش شعر وشاعری نزد برای تورقم
نه سرنوشت تازه ای نه روزگار بهتری